بیست و هفت سالگی
یک روز
یک روز
درست درمیانه همین کوچه
ناگهان می ایستم
و یادم می آید
...چیزی را فراموش کرده ام
کلید هست، ساعت هست}
{کیف که شاید فقط به خاطر اینکه چیزی دستم باشد می برم
خیالم راحت می شود
-چیزی نیست
و دوباره فراموش می کنم
که چیزی را فراموش کرده ام
که کلید نیست، ساعت نیست
و حتی کیف که تنها بخاطر اینکه چیزی دستم باشد می برم
چیزی نیست
چیزی نیست
چیزی که یک روز
حتما
ناگهان درست در میانه همین کوچه
خواهم ایستاد
و بیاد خواهم آورد...
84/25/12

3 Comments:
salami be garmie aftab va roushanie dele zibaiat!
az pase pardeh neveshtan nist kare asani lik u do it ;)
be success @};-
12:55 PM
هو. سلام علی عزیز. خیلی حال دادی خیلی زیاد... یا حق. بر قرار باشی
3:43 PM
salam dadashi.man ye shere khili khoshkel daram age dost dari begoo ta benevisam barat.khodam goftam... movafagh bashi
2:17 PM
Post a Comment
<< Home