اگرچه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

May 29, 2006

بیست و هفت سالگی
یک روز
درست درمیانه همین کوچه
ناگهان می ایستم
و یادم می آید
...چیزی را فراموش کرده ام
کلید هست، ساعت هست}
{کیف که شاید فقط به خاطر اینکه چیزی دستم باشد می برم
خیالم راحت می شود
-چیزی نیست
و دوباره فراموش می کنم
که چیزی را فراموش کرده ام
که کلید نیست، ساعت نیست
و حتی کیف که تنها بخاطر اینکه چیزی دستم باشد می برم
چیزی نیست
چیزی که یک روز
حتما
ناگهان درست در میانه همین کوچه
خواهم ایستاد
و بیاد خواهم آورد...
84/25/12

3 Comments:

Anonymous Anonymous said...

salami be garmie aftab va roushanie dele zibaiat!
az pase pardeh neveshtan nist kare asani lik u do it ;)
be success @};-

12:55 PM

 
Blogger برهان said...

هو. سلام علی عزیز. خیلی حال دادی خیلی زیاد... یا حق. بر قرار باشی

3:43 PM

 
Anonymous Anonymous said...

salam dadashi.man ye shere khili khoshkel daram age dost dari begoo ta benevisam barat.khodam goftam... movafagh bashi

2:17 PM

 

Post a Comment

<< Home