اگرچه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

September 16, 2004

دوم: سلام

-هو-
می خوام اینجا شعرهاي قشنگ داستانهاي قشنگ و مطالب قشنگ بنویسم (از هرکی و هرجا). شما هم اگه باحالی! اگه باصفایی اگه اهلش هستی ازخودت، از دیگران (با ذکر اسم نویسنده و یه آدرس ای-میلی چیزی از خودت) برام مطلب بفرست. اقلا درمورد اینهایی که اینجا می بینی (از اسم و شکلو شمایل وبلاگ بگیر تا هرچی!) نظری پیشنهادی چیزی داشتی برام کامنت بذار یا ایمیل کن یا PMبذار... ایشالا خیر ببینی. شاید با کمک شما این مطالب رو جمع کردیم و یه چیزی قابل چاپ از توش درآوردیم. خلاصه دیگه...
ای دوست! ای با مرام! منو دریاب که منتظر شنیدنم

براي شروع: مجسمه


مجسمه
مجسمه بود. همينطوري ايستاده بود كنار خيابان و تماشا مي‌كرد، با آن چشمهاي خاكستري و پالتوي خاكستري و كفشهاي خاكستري؛ و برايش فرق نمي‌كرد سوز سردي كه در خيابان در لباسهاي عابران مي‌پيچيد و مجبورشان مي‌كرد هرچه بيشتر سرهاشان را توي شانه‌هاشان فروكنند و هي آسمان و زمين را لعنت كنند. ايستاده بود براي خودش طبق معمول، بدون اينكه اصلا برايش مهم باشد؛ چنارها را، كاشي‌ها را، گنجشك‌ها‌را و مورچه‌ها را مي‌شمرد و احساس مي‌كرد آرام آرام زير نور بي‌رمق دي‌ماه منبسط مي‌شود. ايستاده بود و خيره خيره همه‌چيز را، حتي تا دوردستها، ورانداز مي‌كرد بدون اينكه ببيندشان، بدون اينكه توجهي به برگهاي نارنجي چنارها كه پياده رو را پركرده بود، يا سايه‌هاي كمرنگ و طولاني صبح‌گاه بكند يا حتي همين دختر جوان كه يك‌ساعت و سي و هفت دقيقه بود كه همينطوري يك قدمي او ايستاده بود و خيره خيره نگاه مي‌كرد؛ شايد به چشمهاي آنقدر بي‌تفاوتش يا به پالتوي درازي كه با بي‌قيدي روي شانه انداخته بود و دكمه‌ها باز… هرچند، چه فرق مي‌كرد. و دختر جوان همينطور ايستاده‌بود و نگاه مي‌كرد، با همان احساس آدمي كه صبح بلند مي‌شود و توي آينه تبخال نامنتظر درشتي را گوشه لبش مي‌بيند. دماغش از سرما قرمز شده بود و باد يك طره موي خرمايي رنگ از كنار روسريش را هي تكان مي‌داد و پريشان مي‌كرد و ايستاده‌بود همينطور حيران… حيران هم كه نه، مي‌خواست چيزي بگويد شايد… .
[] [] []
: نرو ... خواهش مي‌كنم...
:‌يعني برات مهمه؟
: نيست؟
: نه!!
و چشمهاش قرمز شده بود و يك طره موي خرمايي رنگ از كنار روسريش افتاده بود بيرون و فرياد كه مي‌زد تكان مي‌خورد.
: من... من...
: نمي‌خوام بشنوم!
اما ايستاد؛ و باد، بازيگوش توي لباسهاش مي‌پيچيد.
خواست بگويد بمان. اما گفت: مهم نيست…
: نگفتم؟!
و گنجشكها سرآسيمه پريدند وقتي از خم كوچه گذشت و بعد…سكوت.
[] [] []
ايستاده بود و باد، بازيگوش توي لباسهايش مي‌پيچيد و يك طره موي خرمايي رنگ از كنار روسريش درباد هي تكان مي‌خورد و او خيره خيره نگاه مي‌كرد به كاشي‌ها، چنارها، گنجشك‌ها و برگ‌ها كه همبازي باد در هواي خاكستري دي‌ماه غوطه مي‌خوردند.
[] [] []
آمد. ايستاد. درست يك ساعت و سي‌و هفت دقيقه خيره نگاه كرد و سكوت.
سلام كرد و سكوت.
و گفت يك صبح باراني هرچند دي‌ماه باشد و هرچند اينهمه برگهاي زرد توي پياده رو ريخته باشد، زيباست و سكوت.
و گفت يك صبح باراني بهترين وقت براي پيدا كردن يك دوست تازه ست و سكوت.
و لبخند زد و سكوت.
و سكوت كرد و سكوت.
و گفت خواهش مي‌كنم حرف بزن. من تنها‌ام و تنهايي بدترين چيز است. و سكوت.
وبغض كرد و سكوت.
و گريست. زار گريست. درست يك ساعت و سي و هفت دقيقه همانجا ايستاده بود و چشمهاش قرمز شده بود و يك طره موي خرمايي رنگ از كنار روسريش افتاده بود بيرون و گريه كه مي‌كرد تكان مي‌خورد ... و سكوت.
او هم خواست بگويد منهم تنهاام و تنهايي بدترين چيز است و بغض بكند؛ اما مجسمه بود و ... سكوت.
ع ر م

September 04, 2004

اول دفتر به نام ایزد دانا

و ذالنون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر علیه فنادا فی الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین